عماد الدين حسن بن علي الطبري

141

مناقب الطاهرين ( فارسي )

آن لشكر ندارند . خواستند كه پيش رسول آيند ، رسول بار نداد و گفت : نخواهم كه ايشان را ببينم از آن جفاها كه از ايشان ديده‌ام . امّ سلمه گفت : يا رسول اللّه ، يكى پسر عمّ است و يكى پسر عمّه . اگر دستور دهى تا درآيند و از تو امانى بخواهند . فرمود كه : نخواهم كه ايشان را ببينم . و ابو سفيان بن الحارث پسرى طفل با خود داشت . گفت : به خدا كه اگر محمّد مرا به خود راه ندهد ، من دست اين به شدّ گيرم و در اين بيابان بروم تا هر دو از گرسنگى و تشنگى بميريم . رسول ( ص ) چون اين كلام را بشنيد رقّت آمد ، وى را اجازت داد تا درآمد و سلام كرد . و قريش مادام خائف بودند از هجوم محمّد عليه السّلام به اقصى غايت . و ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقا از مكّه بيرون آمده بودند تا باشد كه كسى را بينند و خبرى بدانند . عبّاس بن عبد المطّلب گفت : من انديشه با خود كردم كه اگر رسول ناگاه بر اين هيبت در مكّه رود ، اثر قريش بنماند . گفت : ناقهء « 1 » رسول برنشستم و مىراندم تا خبر بازدهم تا بيايند و از رسول امانى بخواهند . و آن سه مرد كه از مكّه بيامده بودند بر پشته شدند ، آتشهاى عظيم ديدند . گفتند : اين چه آتش است ؟ بديل را گمان مىبود امّا پنهان مىداشت . عبّاس گفت : شبى تاريك بود كه بديشان رسيدم و آواز ايشان بشناختم . گفتم : يا ابا سفيان تويى ؟ وى گفت : يا ابا الفضل تويى ؟ و پرسيد كه : چه خبر دارى ؟ گفتم : رسول خدا با ده هزار مرد مىآيد كه شما را طاقت وى نباشد . ابو سفيان گفت : چاره چه بود ؟ گفتم : آنكه تو پس من نشينى تا به خدمت رسول عليه السّلام رويم و از بهر تو امان بخواهم . گفت : به هر آتشى

--> ( 1 ) - « بغله » صحيح است ؛ چنان كه خواهد آمد .